مقدمه
بازشناسي و دسته بندي مسائل و موضوعات يک رشته علمي از دير باز مورد توجه بنيان گذاران، توسعه دهندگان و آموزگاران آن بوده است. دانشمندان علم اخلاق نيز تا کنون دسته بندي هايي براي مسائل اين شاخه علمي به دست داده اند که از ميان آنها ديدگاه ارسطو شهرت بيشتري دارد .
اصطلاح «اخلاق اجتماعي» شايد تداعي کننده اين پرسش باشد که به طور کلي اخلاق را بر چه اساسي ميتوان به اجتماعي و غير آن تقسيم کرد. در اين محتواي آموزشي با مروري بر دسته بندي مسائل اخلاق بر تنوع قواي نفساني، مبادي نفساني افعال و متعلقات افعال اخلاقي، اين پرسش را پاسخ خواهيم داد .
دانشجو پس از مطالعه اين محتواي آموزشي، با نوع نگرش پيشگامان علم اخلاق نسبت به ساختار و حوزه هاي اين علم آشنا شده، تعريف، موضوع و مباحث اخلاق اجتماعي را از مسائل ديگر حوزه هاي اخلاق باز خواهد شناخت.
محتواي آموزشي
علم اخلاق
دسته بندي مسائل اخلاقي
براي بررسي تعاليم ديني كه از دو منبع مقدس وحي و عصمت به ما رسيده است ناگزير از گزينش روش خاصي هستيم تا ابتدا و انتهاي بحث روشن باشد. مسائل اخلاقي نيز از اين قاعده مستثني نيست.

تقسيم بندي براساس تنوع قواي نفس
اين تقسيم بندي كه بزرگان فلسفه اخلاق بر آن نظر دارند، حاصل انديشه فيلسوف بزرگ يوناني،
ارسطو
در سال 384 ق. م، در استاگيرا واقع در يونان چشم به جهان گشود. پدرش نيكو ماخوس، پزشك دربار پادشاه مقدونيه بود. ارسطو هفده سال داشت که به آتن رفت و در سال 368 ق.م، عضو آكادمي افلاطون شد و مدت بيست سال، تا مرگ افلاطون در 348 ق. م درآنجا بود و بزرگترين شاگرد افلاطون شد.
او پس از مرگ استاد، آتن را ترك و شعبه ای از آكادمي را در شهر آسوس تاسيس كرد. در سال 343 ق.م، پيشنهاد فيليپ مقدوني درباره تربيت پسرش اسكندر را كه در آ ن موقع سيزده سال داشت پذيرفت . در سال 336ق.م، اسكندر بر تخت نشست و ارسطو به آتن بازگشت و دانشگاه جديدي بنا نهاد كه لوكيوم نام گرفت. لوكيوم دانشگاهي بود علمي، مجهز به كتابخانه و معلم كه در آن دروس به طور منظم تدريس مي شد. ارسطو در اين مدرسه به تدريس و ارائه نظريات خود مي پرداخت. بيشتر آثاري كه از ارسطو باقي مانده است، يادداشت هايي است كه شاگردانش از مطالب او بر مي داشتند. او عادت داشت كه در وقت تدريس قدم بزند و به همين دليل، فلسفه وي به فلسفه مشاء شهرت جنگ افروزي هاي يافت. پس ازدر گذشت اسكندر در سال 323 ق.م و به دليل بدبيني زياد یونانیان عليه اسكندر ، ارسطو متهم به موافقت با اسكندر شد و به همين دليل، آتن را ترك كرد و در ملك مادري خود در اوبوئيا اقامت گزيد او مدت كوتاهي بعد از آن، در سال 322ق.م در اثر يك بيماري در گذشت.
ارسطو از بزرگترين فلاسفه جهان است كه درباره تمام مسائل مهم و موضوعات اصلي فكري و فلسفي، از فيزيك ومنطق گرفته تا اخلاق و سياست و تراژدي و نجوم نظريات گسترده و بي مانندي ارائه كرده است. نظريات او مخصوصا درمابعدالطبيعه و منطق،در قرون وسطي بر مكاتب فكري اروپا و كليساها حاكم بود و پس از آن نيز زمينه اي براي رنسانس علمي و فرهنگي شد. در فلسفه اسلامي نيز فلاسفه اي مانند فارابي و ابن سينا پيرو او بودند و به شرح و تفصيل آراء منطقي و فلسفي او پرداختند. به طور خلاصه ،ارسطو اصول مفاهيم تازه اي بدين ترتيب در مابعدالطبيعه اش پايه ريزي کرد: او ميان ذات هر چيزي با صفات آن يا به عبارت ديگر، ميان جوهر كه وجود حقيقي و مستقل و قائم به خود است، با عرض كه وجود مستقل ندارد و قائم به جوهر است، فرق گذاشت. سپس اعراض را در 9 دسته طبقه بندي كرده و همراه با جوهر، مقولات ده گانه خواند. پس از آن، ارسطو وارد بحث مهم قوه و فعل شده و جهان هستي را به قوا و فعليت ها تقسيم كرد و گفت: عالم بر مدار قوه و فعل مي گردد. قوه يعني استعداد براي فعلیت و بودن چيزي و فعل يعني بودن و تحقق آن چيز. بنابراين، وجود، زماني بالقوه و زماني بالفعل است. مفهوم ديگر ارسطو ، مفهوم ماده و صورت بود. وي ميان دو جنبه از موجودات فرق گذاشت و بيان كرد كه هر موجودي عبارت است از ماده و صورت. ماده هر موجود، مصالح و مواد و خميره اي است كه آن چيز از آنها ساخته شده است. و صورت هر چيز، ساخت و سازمان آن چيز است.
ارسطو مباحثي درباره دوستي و انواع لذت ها دارد كه در كتاب اخلاق نيكوماخوس بيان کرده است. او بالاترين لذت انساني را فكر مي داند؛ زيرا مخصوص انسان است و كمال انسان، انديشيدن است .خدا فکر فکر است و انسان با تفكر ،به خداوند كه فكر مطلق است تشبه مي جويد.
است كه وي آن را در كتاب پرآوازه خود، اخلاق نيكو ماخوس، طرح كرده و فلاسفه اسلامي آن را به كمال رسانده اند. اساس اين تقسيم بندي بر وجود سه قوه غضبيه، شهويه، ناطقه (يا واهمه) در انسان استوار است كه هر كدام رذائل و فضائل مخصوص به خود دارند. فضائل در حقيقت، نقاط وسط براي رذائلي هستند كه نمايانگر افراط يا تفريط در يك صفت ميباشند؛ مثلاً شجاعت يك فضيلت از قوه غضبيه است كه بين دو رذيلت تهور و جُبن قرار دارد.
تقسيم بندي براساس مبادي نفساني افعال
اين تقسيم بندي كه به بعضي از پيروان ارسطو نسبت داده شده است بر اين مبنا است كه افعال آدمي گاهي منشأ و خاستگاه غريزي دارند؛ يعني فعل و انفعالات جسمي به طور مستقيم منشأ انگيزش آنها مي شود؛ مانند خوردن و نوشيدن و روابط زناشويي، و گاهي منشأ افعال، تأثرات روحي انسان نظير حالات ترس و وحشت و اضطراب هستند. برخي ديگر كارهايي هستند كه از تمايلات عالي انساني و به اصطلاح تمايلات فطري، نظير حقيقت جويي، كمال طلبي، ميل به فضائل اخلاقي و پرستش منشأ مي يابند. در مواردي نيز رفتارهاي انساني منشأ احساسي و عاطفي دارند كه اين خود، به دو نوع تقسيم مي شود: يكي رفتارهايي كه عواطف مثبت انسان، مثل انس و محبت را بر مي انگيزد و دوّم رفتارهايي كه عواطف منفي انسان، نظير حسد و كينه و نفرت را باعث مي شود.
تقسيم بندي بر اساس متعلقات افعال اخلاقي
طبق اين سازماندهي، متعلَّق فعل اختياري يا خود فاعل است يا ديگران و يا اينكه به خداي متعال مربوط مي شود. مي توان به تناسب هر يك از اين اقسام، نام مناسبي نيز بر آن اطلاق كرد؛ بخش اول را «اخلاق فردي» و بخش دوم را «اخلاق اجتماعي» و بخش سوّم را «اخلاق الهي» نام مي گذاريم.
اخلاق فردي يعني كارهايي كه به خود شخص مربوط مي شود و در انجام آنها اصالتاً رابطه با خدا منظور نيست؛ گو اينكه ممكن است با خدا و يا مردم هم ارتباط پيدا كند، ولي در آن اصالتاً فقط رابطه انسان با خودش ملحوظ است؛ مثل شكم بارگي و شهوتراني.
محور اصلي اخلاق اجتماعي ارتباط انسان با ديگران است و بر اساس معاشرت با افراد و زندگي اجتماعي پديد مي آيد؛ مثل احسان به ديگران، احترام يا توهين به ديگران.
دسته اي ديگر از افعال انسان نيز در ارتباط با خدا است؛ مثل توجه به خدا، اميد به خدا، ايمان به خدا، خوف و خشوع در برابرخدا كه منشأ عبادت و بندگي او مي شود.
اخلاق فردي و الهي در حقيقت توسعه اخلاق عرفي است كه با توجه به بينش اسلامي و اينكه موضوع اخلاق، مطلق فعل اختياري انسان، اعم از اجتماعي و غيراجتماعي است حاصل شده است؛ چراكه هر فعل اختياري، چه اجتماعي و چه غيراجتماعي را مي توان داراي ارزش مثبت يا منفي دانست و در محدوده مسائل اخلاقي قرار داد.
واژه اخلاق در بيشتر موارد به «اخلاق اجتماعي» اطلاق مي شود. وقتي در محاورات عرفي گفته مي شود كسي اخلاقش خوب است يا خوب نيست، منظور همين ملكاتي است كه در روابط او با ديگران نمايان ميشود. آنچه در اين نوشتار مي آيد بررسي «اخلاق اجتماعي» از منظر تعاليم اسلامي است كه با توجه به گزينش دسته بندي سوّم از دسته بندي هاي سه گانه مسائل اخلاقي صورت گرفته است. هر چند اين مشي برخلاف مشهور فلاسفه اخلاق است، ولي بررسي «اخلاق اجتماعي» طبق اين تقسيم بندي بُعد مشخص و ويژه اي را پيدا مي كند.
گرچه «اخلاق اجتماعي» در تقسيم سوّم ارتباطي هماهنگ با اخلاق فردي و الهي داشته و جوشيده از آن دو است، اما از حيث دو تقسيم ديگر هم قابل تفسير است؛ چرا كه مجموعه فضائل متعادل و به دور از تفريط و افراط فرد در اجتماع، اخلاق اجتماعي سالم و سازنده او را تشكيل مي دهد و از اين حيث با تقسيم بندي اوّل مرتبط است و از حيث اينكه «اخلاق اجتماعي»، اخلاقي برخاسته از تمايلات عالي، غريزي، عاطفي، انفعالي فرد در بُعد مثبت و سالم آن است با تقسيم بندي دوّم مربوط مي گردد.
حاصل اينكه در هر تقسيم بندي، «اخلاق اجتماعي» جلوه اي خاص دارد و بيانگر تأثيرات عميق معارف اجتماعي اسلام در انسان است.
اخلاق اجتماعي
بنابر آنچه گذشت، اخلاق اجتماعي عبارت است از: مسائل اخلاقي كه محور آنها روابط اجتماعي انسان با ديگران و موضوع آن ارزش هاي حاكم بر رابطه انسان با ديگران ميباشد.
عوامل همبستگي اجتماعي: عوامل عاطفي و عوامل عقلاني
1. عامل طبيعي، كه مهمترين آن غريزه جنسي است كه موجب ازدواج و تشكيل خانواده است. فرد از اين طريق به اجتماع مرتبط مي شود و اجتماع در حقيقت مجموعه اي از خانواده هاست.
2. عامل عاطفي، تمايل انسان و كشش دروني او به انس و نزديكي با ديگران است؛ به گونه اي كه بعضي،واژه «انسان» را از اُنس مي دانند. چه بسا اين عامل هم عاملي طبيعي محسوب شود؛ لذا برخي انسان را «مدني بالطبع»
مي شمارند. به هر حال اين عامل، همان طور كه از نامش پيداست، عامل «عطف» و «پيوند»
افراد اجتماع به يكديگر و از قوي ترين عوامل انگيزش انسان در گرايش به زندگي
اجتماعي است. حتي برخي نخبگان مكتب عاطفه گرايي مانند
آدام اسمیت
آدام اسميت در سال ۱۷۲۳ اسكاتلند به دنیا آمد. اسميت پيرو «اصالت تجربه» در رفتار انسانى، فيلسوف اخلاق و اقتصاددان بود. او در نوجوانى موفق به دريافت بورسيه تحصيلى آكسفورد گرديد و در ۲۸سالگى كرسى فلسفه اخلاق را در در دانشگاه گلاسکو به دست آورد. در ۱۷۵۹ كتاب «نظريه احساسات اخلاقى» را منتشر کرد. اسمیت در كتاب «نظريه احساسات اخلاقى» معتقد است که «همدلى» اميال شديد و نا مطلوب انسان را مهار مى کند و جامعه اى شايسته تر به وجود مى آورد. در همه انسان ها یک «تماشاچى منصف» وجود دارد که داراى قدرت جدا كردن خود و قرار گرفتن در جلد ديگرى است؛ مثلا ما از بدبختى شخصيت اصلى داستان برآشفته می شويم ،يا با مشاهده عمل جراحى برروى بدن شخصى ديگر احساس ناخوشايندى مى يابیم . اين «تماشاچى منصف» درون ما است که تصور مى كند آن عمل جراحى بر روى بدن ما انجام می شود.اين «تماشاچى منصف» نظارت خود بر رفتار شخص را در سطوح ديگرى ادامه مى دهد. اينكه ما در جمع نمى توانيم همان اعمالى را انجام دهيم كه در تنهايی مى توانیم بدين سبب است که «تماشاچى منصف» مى خواهد در جلد ديگران ببيند که آنان رفتار ما را چگونه مورد ارزيابى مى کنند. ايثار و كمك به ديگران هنگامى شيرين تر است كه عمل خوب ما در معرض مشاهده و قضاوت دیگران قرار گيرد و ما نيز به اين مسأله واقف باشيم. هنگامی كه كسى نظاره گر رفتار نیک ما نيست، رضايت ما به اندازه اى نيست كه ديگران حضور دارند و ما را ستايش مى کنند.
او سپس دانشگاه را رها کرد و به مسافرتی پرداخت که ايده شاهكارش، يعنى «ثروت ملل» را پروراند. انتشار كتاب «ثروت ملل» در ۱۷۷۶مصادف بود با انتشار اعلاميه استقلال آمريكا از سوی توماس جفرسون که «زندگى، آزادى و جست وجوى سعادت» را به عنوان حقوق انتقال ناپذير آدمى تأكيد می کرد. آدام اسميت نیز بر آن بود كه «آزادى طبيعى» مقدس ترين حق انسان است؛ يعنى آزادی در به خدمت گرفتن توانايى هاى شخصى وتعقیب علائق ومنافع اقتصادی از هر راه مجاز، بدون تجاوز یه حقوق دیگران براى رسيدن به بالاترين قابلیت ها. دولت بايد در اقتصاد، هدايتگر مردم باشد تا «آزادى طبيعى» انسان ها تقويت شده وانگيزه «شكوفايى فضيلت هاى ناقص اما قابل حصول» ایجاد شود. بدين ترتيب اساس جامعه شايسته؛ یعنی تسلط بر نفس، توانايى بر منع كامروايى و جهت دادن اعمال انسانى به سوى رفع نيازهاى ديگران مهيا مى شود. دولت بايد نقشی حداقلى كه در آن عدالت رعايت شده است داشته باشد. اقتصاد تنظيم شده از اقتصادى بى مهار، برتر است، و اقتصاد بی مهار از اقتصادى كه به طرز بدى كنترل مى شود، بهتر مى باشد. ملاك حقيقى ثروت مادى ملت قدرت خريد مصرف كنندگان آن است. اگر ثروت، انسانها را فاسد مى كند، فقر مطلق نيز فساد مطلق مى آورد. در كشور فقیر ، هر كس بقاى خود را در نابودى يا سوء استفاده از ديگران مى بيند و فساد ثروت زياد در مقايسه از فساد فقر، كم اهميت تر است. نکته مهم در انديشه آدام اسميت، اشاره به تأثيرات ناخواسته اعمال انسانى است. به عقيده او، بسيارى از فعاليتهاى برنامه ريزى شده دولتهاو نهادها هرچقدر هم درست باشند، اغلب پيامدهايى نا خواسته دارند؛ بنابر این غالباً پيشرفتهاى جامعه نه حاصل تصميم هاى سنجيده انسانى كه پيامد ناخواسته اعمال افراد است كه هدايتگر آنها علايق و منافع فردى مى باشد.
اسمیت درسال 1790 درگذشت.
اقتصاددان و فيلسوف اخلاق انگليسي،
آرتور شو پنهاور
آرتور شوپنهاور در سال 1788 در شهر دانتزيگ يا گدانسك فعلي در آلمان متولد شد. به رغم خواست خانواده به جای آنکه بازرگان شود به سراغ درس و دانشگاه رفت. پيش از رسيدن به سي سالگي كتابي به نام «جهان به مثابه اراده و بازنمود» نوشت كه زيربناي همهي انديشههاي او را در طي ساليان بعدي زندگياش شكل داد. او متأثر از كانت بود ،هر چند كه خود صاحبنظر بود.او با بحث از يگانگي عالم ذات يا حقيقت مطلق نشان داد که به آيين هندو و بودا آگاهی دارد. شوپنهاور به شباهت انديشههاي غربي و شرقي اشاره ميكند و جايگاه برجستهيي را در عالم هستي به هنر اختصاص ميدهد. در دستگاه فكري او دو موضوع عمده وجود دارد؛ ها و ؛ قلمرو پديدارها (فنومن) و قلمرو ذات معقول (نومن)که بر پایه تعريفي از شناخت بنا شدهاند كه او از كانت گرفته است؛ درك انسان از جهان مقيد به زمان و مكان است و او شناخت را تنها از طريق نسبتهاي زماني و مكاني حاصل ميكند. اين نسبتها تجربهي خاصي را سبب ميشود، اما چه بسا كه اشياء فينفسه جدا از آنچه به ما مينمايند وجود داشته باشند. نومن ذات مطلق است اما فنومن نمودی بيش نيست. كانت به دست آوردن شناخت از ذات را امكانپذير نمي دانست اما شوپنهاور سعي ميكند به اين شناخت برسد. اعتقاد شوپنهاور به عدم افتراق در ذات عالم او را به اصول آيين بودا و هندو نزديك ميكند. در آيين هندو و بودا نيز جهاني كه به مشاهده در ميآيد اگر چه سرشار از تنوع و گونهگوني است اما در پس آن وحدت و يكپارچگي است. البته سنت فلسفي شوپنهاور ادامهي سنت فلسفي غرب است .شوپنهاور بر خلاف كانت در جست وجوي راهي برای شناخت عالم ذات بود. او با اشاره به این نظر كانت كه شناخت تنها از طريق حواس به دست ميآيد قائل بود كه اين امر در يك مورد صادق نيست و آن شناخت انسان از خودش است. اراده در نظام فکری او به معناي باطن حركات جسماني است .آنچه در عالم فنومن يا پديدارها به تجلي در ميآيد انرژي است. يعني ذات مطلق يا نومن در عالم پديدارها به صورت انرژي جلوه ميکند. شوپنهاور جهان پديدارها را جايگاه ظلم مي داند. به عقيدهي شوپنهاور تنها در خلق اثر هنري و شناخت زيبايي است كه انسان از خودش آزاد ميشود و از بار گران اراده شانه خالي ميكند. انسان به اثر هنري براي درك زيباييها مينگرد نه سودجويي. از اين رو هنر امكاني است براي شناخت نه وسيلهيي براي بيان. سرشت نهايي آدميان نيز از همساني برخوردار است. همين همساني ايجاب ميكند در عرصهي پديدارها و واقعيت عملي بر يكديگر مهر بورزند ، چرا كه وقتي سخن از همساني است هر آسيبي كه به ديگري روا داريم برخود روا داشتهايم. شوپنهاور ميخواهد با كمك اخلاق و شفقت، بر ذات و اراده غلبه يابد، يعني با وحدت با اراده، اراده را نفي كند و اين دشوار مينمايد. اما شوپنهاور آن را شدني ميداند و پشت پازدن به دنيا را براي غلبه بر اراده ضروري ميشمارد. شو پنهاور در سال ۱۸۶۰ به مرگی ناگهانی درگذشت.
فيلسوف آلماني، و
اگوست كنت
آگوست کنت در نوزدهم ژانویه 1798 در مون پولیه درخانواده ای کاتولیک به دنیا آمد .
تحصیلات دبیرستان را در مون پولیه گذراند. او از مذهب کاتولیک دست برداشت و به افکار غیر مذهبی روی آورد.سپس وارد مدرسه دروس فلسفه اثباتی1826پلی تکنیک پاریس شد اما حکومت سلطنتی فرانسه آن را به اتهام نشر افکار ضد سلطنتی بست . او بین سالهای 1830تا 1842 مجلدات فلسفه اثباتی خود را منتشر کرد. در1847 کنت مذهب بشریت را به عنوان" تنها مذهب واقعی وکامل" اعلام کرد.او در سپتامبر 1857 درگذشت.
تفکرات کلی کنت
هدف کنت آفرینش علم طبیعی جامعه شناسی بود که بتواند هم گذشته بشر را تبیین و هم آینده آن را پیشبینی کند. کنت میکوشید گذشته از بنای علمی که بتواند قوانین حرکت حاکم بر بشر را در گذشت زمان تبیین کند شرایط لازم را برای استواری جامعه در هر زمان معین تاریخی تعیین کند. جامعه باید با همان روشی که در جهان طبیعی به کار میرود بررسی شود . علوم طبیعی در اثبات قانونمندی پدیدههای طبیعی موفق بوده اند و توانستهاند کشف کنند که پدیدههای طبیعی از یک رشته توالی منظم تحولی پیروی میکنند. این علم نوین به جای تکیه بر مرجعیت سنت ، خود را بر ترکیب مناسبی از استدلال و مشاهده به عنوان تنها وسیله موجه برای کسب دانش متکی ساخت. کنت اصطلاح جامعهشناسی را ابداع کرد . جامعهشناسی هم در روشهای تجربی و مبانی معرفت شناسی و هم درکارکرد می بایست از الگوی علوم طبیعی پیروی کند.
انسان برای اینکه محیط را به نفع خود دگرگون سازد باید قوانین حاکم بر جهان طبیعی را بشناسد به همین سان کنش اجتماعی مفید برای بشر تنها با استقرار قوانین حرکت حاکم بر تکامل بشری امکانپذیر است و سامان اجتماعی و توافق مدلی بر یک پایه استوارند.اگر جامعهشناسی بتواند به انسانها بیاموزد که قوانین دگرگونی ناپذیر تحول و نظم را در امور بشری باز شناسند در آن صورت انسانها یادخواهند گرفت که چگونه این قوانین را در جهت مقاصد همگانی شان به کار برند.
کار علم نه تسلط بر پدیدهها بلکه تعدیل آن هاست و برای چنین کاری باید قوانین پدیدههای اجتماعی را باز شناخت. با جا افتادن این سیاق علمی نوین، انسانها دیگر با مفاهیم مطلق نخواهند اندیشید بلکه برحسب و متناسب با وضع خاص یک جامعه درباره آن فکر خواهند کرد.این علم اثباتی نوین اقتدار سنت نوین را از اعتبار خواهد انداخت. پافشاری کنت بر اینکه هیچ چیزی مطلق نیست و همه چیز نسبی است جان کلام آموزشهای او را تشکیل میدهد. او به جای پذیرفتن حقایق جاودانه معتبر مذهبی، بر پیشرفت مداوم فهم بشری و خصلت تکمیلی کار علمی تأکید کرد.
فيلسوف فرانسوي، تنها افعالي را كه مبتني بر اين عامل باشند و جنبه اجتماعي داشته و آثار و نتايجشان به ديگران نيز سرايت كند مشمول حسن و قبح اخلاقي مي دانند؛ در حالي كه از ديدگاه اسلام گاهي خشونت ارزش اخلاقي دارد .
3- عامل عقلاني، كه بر اساس آن انسان درمي يابد كه به تنهايي قادر به تأمين نيازمنديهاي مادي و معنوي زندگي خويش نيست؛ بنابراين عقل او حكم مي كند كه براي تامين اين منافع و مصالح روابط مشتركي با انسانهاي ديگر برقرار شود.